حمد الله مستوفى قزوينى
195
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
جفاپيشه عُتْبَه كه بودش پسر * درآورد از اين روش خانه به سر بزارى براينگُونه كافر بمُرد * از او نامِ بَد ماند و دوزخ ببرد « 1 » ز بهر اسيران و آن كُشتگان * بُدى خون ز چشمِ بزرگان چكان 4115 به مكّه درون روز و شب نوحه بود * همى نوحه بر نوحه مردم فزود پس آگاهى آمد به مكّه چنان * ز بهرِ اسيرانِ آن كافران كه خواهد محمّد همى خُونبَها * كه از وى شوند آن اسيران رها همى هركسى كرد ترتيبِ آن * به مالى خَرَد خويشِ خود را روان ولى صخرِ بن حرب گفتا كه : « من « 2 » * ز بهر پسر پيشِ آن انجمن 4120 نخواهم فرستاد مال و كسى * مگر خود كنندش بَرِ من گُسى » دگر هركه بودند از بهرِ خويش * گرفتند راهِ مدينه به پيش درم بردى و خويشِ خود را خريد * وز آن جاى با او به مكّه كشيد اسلام ابو العاص ، شوهر زينب بنت رسول اللّه ، صلّى اللّه عليه و سلّم « 3 » ابو العاص را جفتِ پاكيزه تن * كه زينب بُدى نامِ آن نيكزن مهين دخترِ مصطفى بود او * به دل بود پُردرد از بهرِ شو 4125 درم گرد كرد و نبودى تمام * دژم گشت از آن دخترِ نيكنام يكى طوق بودش مرصّع نكو * رسيده ز مادر بدان نيكخو همىبست بر گردنِ خود مُدام * بُدى يادگارش ز فرخنده مام فرستاد با زر سوىِ مصطفى * بدان تا شود شوش را خونبها پيمبر چو آن طوقِ دختر بديد * در او رقّت آمد ز شفقت پديد ( 92 ) 4130 بگرديد در چشمِ او آبِ زرد * به نزديكِ ياران چنين ياد كرد كه : « دختِ مرا سخت افتاد كار * چو برداشت دل را از اين يادگار » به پاسخ بگفتند با مصطفى : * « فداىِ تو بادا كنُون اين فدا ز بو العاص چيزى نخواهيم كس * سزد گر فرستى همه بازپس
--> ( 1 ) ( ب 4113 ) . در اصل : دورح ؟ ؟ ؟ رد . ( 2 ) ( ب 4119 ) . در اصل : كفت من . ( 3 ) ( عنوان ) . ابو العاص بن ربيع .